گل ها
- ۰ نظر
- ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۱۲
- ۲۵۷ نمایش
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عندربهم یرزقون(سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹)
باکدام قلم وبیان می توان ازعزیزانی که سنگرهای جبهه رابه محراب ومعراج الی الله تبدیل کردند ثنا کرد.شهیدان جان های عزیزشان را که ودیعه الهی بود دربازارشهادت به مشتری جانهافروختند. انان پیش ازشهادت خدایی شده بودند.سیمایشان نورشهادت داشت سیمایشان عطرخلوص ومعنویت داشت.
شهدا دعا داشتند اما ادعا نداشتند شهدانیایش داشتنداما نمایش نداشتند،شهدا حیا داشتند اما ریا نداشتند، شهدا رسم داشتند اما اسم نداشتند، و ای دریغا که ما عکس شهدا عمل میکنیم. شهدارفتندکه مابمانیم و سنگرداری ارزش هارا بکنیم،شهدارفتند که ما تن به سکوت ندهیم و در مقابل نیرنگ ها و پلیدی ها بی تفاوت نباشیم. شهدا رفتند که ماحساس به شرایط بیدار جهادگر میدان نفس و میدان عمل باشیم. پندار ما این است که شهدا رفتندو ما مانده ایم حال ،شهدا مانده اند وزمانه مارا با خود برده است.
و ما اینک به کوچکترین و کمترین کاری که می توانیم دست زده ایم وخاطره عزیز ودوست داشتنیشان را بر برگ برگ گلبرگ هامی نویسیم:
(راوی:برادر شهید محمد کاظم خادم پیر )
دیدار آخر
یک روز قبل از عملیات کربلای 5 بود ، من و دوستان در پادگان امام (ره)دور هم جمع شده بودیم که در اتاق باز شد .دیدم که محمد کاظم است. بعد از سلام و احوال پرسی باتمام بچه ها به من گفت : داداش مسعود یک دقیقه بیا بیرون با شما کار دارم.
با هم در محوطه قدم زدیم و او شروع کرد به صحبت کردن : دو روز قبل معاون کل سپاه به خرمشهر آمده بود و من در دکل دیدبانی بودم.چون هوا مه آلود بود ایشان به بالای دکل آمدند.من تنها در دکل بودم و دیده بانی می دادم. ایشان خیلی افتخار می کرد که فرزندان امام (ره)،کوچک و بزرگ همه به جهاد در راه اسلام لبیک به امام خود دادند .چون دکل در تیر رس دشمن بود حدود 3 ساعت در دکل بودند و من تمام جزئیات منطقه را برای ایشان توضیح دادم بعد به من گفت : ان شا الله عملیات در پیش است و باید همه آماده باشیم. بعد هم، یک ساعت مچی به من هدیه داد و رفت.حال من امروز امده ام که برای عملیات غسل شهادت کنم و اماده عملیات گردم و از تو و محمود و پدر و مادر عزیزم حلالیت بطلبم و خودم را آماده ی عملیات کنم...هیچگونه بدهی از کسی ندارم با خیال راحت شما هم دیدم از پدر ومادر و برادرانم حلالیت بطلب . شما هم به عملیات می آیید؟ درجواب گفتم بله به ما هم اعلام نموده اند که آماده باشیم حدود یک ساعت صحبت کردیم و بعد از هم دیگر خداحافظی کردیم وایشان رفتند. دوروز بعد باگردان الفتح علمیات شروع شد ومحمد کاظم بعنوان دیده بان با اعضای گردان جلو رفت بعد از سپری شدن شب که ما در منطقه بودیم و می خواستیم با گردان به جلو برویم از فرماندهی دستور رسید که من به خط مقدم نروم، پیکی که این خبر را به من داد پرسیدم چرا ؟ گفت نمی دانم فرماندهی اعلام کرده شما همراه بچه ها جلو نروی، گفتم : محمد کاظم شهید شده گفت: " خبری از ایشان ندارم ". بچه های گردان ما عملیات کردند و به جلو رفتند و بعد از دو روز بدن پاره پاره شده برادرم به عقب محور عملیاتی آورده و به من خبر دادند که همراه با جسد شهید برگردم .
این شهید بزرگوار در عملیات کربلای 5 در تاریخ 21/10/1365 در منطقه ی شلمچه و در سن 16 سالگی شربت گوارای شهادت را عاشقانه نوشیدند.
دیروز ازهرچه بود گذشتیم امروزازهرچه بودیم گذشتیم.انجا پشت خاک ریز بودیم واینجا درپناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود. جبهه بوی ایمان می داد واینجا ایمانمان بو می دهد. آنجا درب اتاقمان می نوشتیم یاحسین فرماندهی ازان توست، الان می نویسیم بدون هماهنگی واردنشوید.
الهی نصیرمان باش تابصیر گردیم بصیرمان کن تااز مسیربرنگردیم ازادمان کن تااسیر نگردیم.
شهادت خلوت عاشق ومعشوق است، شهادت تفسیر بردار نیست.
یاد و راه 1200 شهید شهرستان جهرم گرامی و جاودان باد.
به نام خدا
این پست پیوست بهاران است...
پیوستی در تغییر شاید...آب مایه ی حیات است.دریا ها جلوه ی زیبایی از اب اند.آب نشان ایمان روشنی طراوت و زندگی است.
این روز ها همه دم میزنند از گرما،بی ابی،خشک سالی،و ... . این روز ها حواسمان نیست که قطبی سرد در حال اب شدن است کوه های یخی که هر دم سر های خود را در آب فرو میبرند و به دریایی از این بی کرانه ی بی آبی میرسند.این روز ها حواسمان نیست اشکال هندسی یخ به جاری اب تبدیل گشته....این روزها آری خودمان هم نمیدانیم حیواناتی به فضای یخ الود نیاز مندند،خرس هایی که مظلومیتشان هیچ صدایی ندارد.این روز ها دم میزنیم از علم و فناوری و تفکر...تفکر ما این است،علم ما میگوید انرژی تولید میکنم برای ارامش ،فناوری ما میگوید برای ساخت انرزی اشکالی ندارد زمین گرم شود فقط راحت باشیم کافیست.
یادم میآید جایی خواندم که یک نفر از دانشمند زیست شناسی میپرسید که چند سلول در مغز ما و جود دارد؟دانشمند پاسخ داد:تعداد سلول زیاد است اما اگر بدانید که چقدر در انجا بی کاری است غبطه خواهید خورد.
اری این روزها ما خودمان هم به فکر اسایش خود هستیم.میگوییم محیط زیست اما زیستش کجا بود؟
این روز ها آن دریای ابی به کویری پر از هندسه تبدیل شده هندسه ی خاکی پر از سوال... .
دوست داریم فضا نورد شویم و از دور کره ی ابی زیبای خود را تماشا کنیم....بی خبریم از اینکه کره ی ابی ما در حال مردن است.کره ی زیبای ابی ما دارد قهوه ای میشود و رنگ از رخسارش میپرد.
همیشه می گویند کویر پر از صبر است ما خودمان میبینیم که کویر چقدر صبور است در مقابل جوانه ی سبز کوچکی که در صحرای بی اب متولد می شود .
کودکان تشنه لب جنوب بیشتر از ما قدر اب را میدانند... .
آب الفبای زندگی است الفبایی که از بی خبری و نادانی ما تشکیل شده ابی که بودنش زندگی و نبودنش مرگ است.
«اب را گل نکنیم»
گل را آب کنیم
کردیم زمین را گرم
آب را گل کردیم
بی مخبر ماندیم ما
از طلوع خورشید
و از ان یخ هایی
که از مرثیه ی دست تر ثانیه ها
می شدند از هندسی خود دور
پیش به ان جاری اب
و در ان جاری اب
گرمیه خفته شکفت
گرمایی که موج دریا ها را
به لبان تشنه ی لوت
و به آرامی شب ، و به گرمایی تابانی
و به بی تابی چشمه و به دل سردی ابر
میزد گره کور که ان را نتوان دید هرگز
کودکی تشنه لبان به دنبال حیات
می شود در پس ان حادثه ی تلخ پنهان
«اب را گل نکنیم»
با تشکر از اینکه وقت گذاشتید و خوندید ولی خواهش میکنم کپی برداری نکنید و بدونید که اگر کپی برداری کردید خدا میبیند و من راضی نیستم حتی با ذکر منبع هم کپی برداری ممنوع.خیلی ممنونم
ضمنن شعر از خودم هست اونم لطفا کپی برداری نکنید
(ای پی شما هنگام کپی برداری ثبت خواهد شد)
با تشکر
امضا مریم خادم پیر
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
گفت: آخه این چیه سرت کردی؟! مثل اُمُّل ها...
مثل اینکه قرن ۲۱ ایم ... شبیه مردم عصر حجر می گردی!!
گفتم: واقعاْ ؟! عصر حجر یعنی کِی ؟!
گفت: چه میدونم... ۱۴ قرن پیش!
گفتم: ۱۶ قرن پیش عصر حجرتره یا ۱۴ ؟!
گفت: معلومه ۱۶
گفتم: پس شما با این حساب باید اُمُّل تر باشید که مثل مردم ۱۶ قرن پیش می گردید!
اونم زمانی که بهش می گفتن عصر جاهلیت!! دیگه از اسمش هم پیداست که چقدر اُمُّلیه...
دیگه پی اش رو نگرفت گذاشت رفت...
.
.
.
«و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولی - احزاب ۳۳»
و به همسرانت بگو خود را مانند زنان جاهل نیارایند